جنبش نومحافظه کاران امريکا که اينک يش از 60 سال از قدمت آن مي گذرد، يک جنبش ايدئولوژيک نيرومند با يک پشتوانه قوي مالي است که نمايندگاني در مجاري رسانه اي جهان ، دانشگاه ها و کادر رياست جمهوري جورج بوش دارد.
در گفتگوي پيش رو، دکتر حسن عباسي ، به طرح اکسير 2004به عنوان پروژه طراحي شده توسط نومحافظه کاران امريکا اشاره مي کند و به شرح و تبيين ديدگاه ها و سياست هاي اين گروه در قبال ايران و در مورد مساله پروتکل الحاقي و حقوق بشر مي پردازد.
طرح اکسير 2004 چيست و مشخصات ، مولفه ها و مختصات آن به چه صورت است؟
طرح اکسير 2004، طرح عملياتي در حوزه سياست خاورميانه اي ايالات متحده است که از سوي طراحان و استراتژيست هاي موسسه امريکن اينترپرايز (American Inter PriseIn stitue) که مهمترين مرکز مطالعات استراتژيک کاربردي جريان نو محافظه کاران امريکا و حزب حاکم يعني حزب جمهوري خواه ايالات متحده است ، طراحي شده و تلاش عمده آنان بر اين نکته است که منويات جريان صهيونيسم يهودي و صهيونيسم مسيحي و صهيونيسم اسلامي را به صورت يکپارچه محقق کنند.
درخصوص ايران ، اين موسسه اقدام به طراحي اکسير 2004کرده که بخشي از چارچوب طرح کلي جنگ جهاني چهارم است و طرح آن ، بعد از واقعه يازدهم سپتامبر از سال 2001 ميلادي آغاز و اعلام شد که تا سال 2026 ميلادي به مدت 25سال طول خواهد کشيد.
گفتني است ، شيوه برخورد در جنگ جهاني چهارم صرفا يک شيوه برخورد نظامي نيست و ابتدا به ساکن از اهرم هاي متعدد اقتصادي ، سياسي ، فرهنگي ، رسانه اي و رواني بهره گيري مي شود و هنگامي که کشور هدف کاملا تضعيف شد، در گام آخر با يک اقدام نظامي وارد خاک آن کشور مي شود و با يک فشار محدود نظامي کشور تضعيف شده را اشغال و نوعي قدرت نمايي ارائه مي کنند.
براي برخورد و مواجهه با ايران ، نظام خاصي از سوي موسسه امريکن اينترپرايز طراحي شده است ، مبتني بر اين که اهرم هاي فشار را بايد از 3 محور به ايران معطوف و ايران را با آن 3 محور مهار کرد و سپس به زانو درآورد و شرايط را براي حمله به ايران مهيا ساخت.
طراحي اکسير 2004 از سوي مايکل لدين ، داگلاس فيث ، پل ولفوويتز و جيمز وولسي صورت گرفته و دبير اصلي آن مايکل لدين است.
تيم اين افراد، زير نظر ريچارد پرل که مشاور ارشد وزير دفاع ايالات متحده است ، کار مي کند. آنها از جريان نو محافظه کاران در امريکا هستند و چهره هاي شناخته شده صهيونيسم در عرصه سياست جهاني محسوب مي شوند و همگي از شاگردان هنري کسينجر هستند.
اکسير 2004 مشخصا براي مهار و تضعيف ايران ، 3 پيکان حمله را طراحي کرده است. پيکان اول مساله بهانه تلاش ايران براي دستيابي به سلاح اتمي است ، که اين مساله طبيعتا بايد با قرار گرفتن در چارچوب قانون و از طريق مفاد قانون بين الملل و حقوق بين الملل ، ايران را محصور و سپس زمينه شرايط جهاني را براي حمله به ايران مهيا مي کرد.
در چارچوب قوانين بين الملل معاهده (NPT معاهده منع گسترش سلاحهاي اتمي) و پروتکل الحاقي آن مدنظر بود که هر نوع بازرسي سرزده را از تاسيسات اتمي کشور هدف در دستور کار قرار مي دهد و جنجالي که 3 ماه گذشته در اين خصوص بر ضد ايران صورت گرفت و قطعنامه غيرمنطقي شوراي حکام آژانس بين المللي انرژي اتمي عليه ايران و سپس وقايع بعد از آن ، همه در راستاي فاز اول طرح اکسير 2004 ارزيابي مي شوند.
پيکان دوم در طرح اکسير 2004، بهانه نقض گسترده حقوق بشر در ايران است و اين مساله مدتهاست درباره ايران مطرح است و مجامع غربي درباره آن عليه ايران به اظهارنظر مي پردازند که بخشي قابل توجه از اين اظهارنظرها از نظر قوانين بين الملل ، مداخله در امور داخلي ايران محسوب مي شود.
سومين محور، بهانه حمايت ايران از تروريسم است ، که به صورت جدي در طرحي که بعد از يازدهم سپتامبر با عنوان ائتلاف جهاني عليه تروريسم به وجود آمده ، مورد نظر غرب است. به اين صورت که با تروريست قلمداد کردن کشور هدف و معطوف کردن ائتلاف جهاني به آن کشور، عليه آن اجماع به وجود آورده و حمله را تدارک مي بينند و براي اين مساله به طور همزمان از دو دکترين بهره مي برند: ابتدا دکترين پاشنه آشيل را درباره ايران تعريف مي کنند.
به اين معنا که طي ارزيابي ها و بررسي هاي مختلف نقطه ضعف و پاشنه آشيل ايران را در اين ديدند که ايران از اين که پرونده اش به شوراي امنيت برود و در آنجا قطعنامه اي عليه آن صادر شود، واهمه دارد.
آنها مدعي بودند اگر ما اين دکترين را خوب اجرا کنيم ، با استفاده از اين نقطه ضعف مي توانيم از ايران امتياز بگيريم.
دومين نکته در همين مسير تبيين دکترين هويج و چماق است ، که اين دکترين درباره عراق به کاملترين شکل به اجرا درآمد. ملت هاي مختلف شاهد بودند که امريکا، انگليس و اسرائيل چماق را بالا نگه داشتند و مجامع عمومي مثل اتحاديه عرب و اتحاديه اروپايي ، سازمان ملل متحد، روسيه ، چين و ديگران هويج را مقابل عراق گرفتند و طبيعتا با هويج ، عراق را تطميع و تلطيف کردند و در نهايت هم در واقعه جنگ کشورهاي ائتلافي عليه عراق اين کشور به اشغال درآمد و چماق فرود آورده شد.
درباره ايران هم مبتني بر پاشنه آشيل و ضعفي که ايران از خودش ارائه کرده است ، جوامع هژمونيک و استيلاطلب غرب ، فرصت را براي اجراي سياست هويج و چماق درباره ايران مناسب دانستند.
به اين صورت که برخورد با ايران را نمره صد بگيرند، تا ايران در مراتب و سطوح پايين تر به هويج تن در دهد و از مواضع و منافع خود دست بکشد. اين ماهيت و کليت طرح اکسير 2004 است که در ايران بسرعت در حال اجرا است.
از نظر شما مساله NPT و پروتکل الحاقي که اولين محور اين طرح محسوب مي شود، تاکنون چه روندي را طي کرده است و آينده آن را چگونه مي بينيد؟
درخصوص مساله NPT و پروتکل الحاقي ، همان طور که افکار عمومي در جريان قرار دارد، ايران موفق شد جلوي رفتن پرونده به شوراي امنيت را بگيرد و تحقق هر نوع ائتلاف را بر هم بزند؛ اما نکته بسيار مهم اينجاست که پذيرفتن الزاماتي نظير به تعليق درآوردن غني سازي اورانيوم و تعهد درخصوص پيوستن به پروتکل الحاقي و پذيرفتن بازرسي هاي سر زده از سوي ايران ، کلا موفقيت هايي است که درخصوص طرح اکسير 2004 براي طرف غربي به دست آمد.
مساله ديگر، اخباري است که در جهان در عرصه مسائل اتمي شنيده مي شود، نظير اعلام فرانسه در فعال کردن نسل سوم رآکتورهاي اتمي يا گفته هاي توني بلر، مبني بر اين که ما به دليل مسائل امنيت ملي اجازه نخواهيم داد که آژانس بين المللي انرژي اتمي از مکان و تجهيزات اتمي انگليس بازديد کند و همچنين اختصاص بودجه 7/24 ميليون دلاري از سوي جورج دبليو بوش به پيگيري ساخت و تجهيز موشک هاي ميان برد و کوتاه برد اتمي امريکا به کلاهک هاي نوتروني.
مجموعه اين اخبار و اطلاعات ، حکايت از اين مي کند که مجامع جهاني کشورهاي قدرتمند بسرعت در اين زمينه ها رشد مي کنند، اما دانش اتمي را در حد مسائل علمي آن و داشتن رآکتورهاي آب سبک به منظور توليد انرژي صلح آميز اتمي براي جمهوري اسلامي برنمي تابند.
لذا ايجاد محدوديت براي جمهوري اسلامي در اين چارچوب ها بخشي از موفقيت طرح اکسير 2004محسوب مي شود؛ اما اين که آينده اين مساله به کجا مي انجامد، بستگي به تحولات آتي دارد؛ يعني اين موضوع بايد در دولت جمهوري اسلامي به لايحه تبديل و فرآيند تصويبش در مجلس ارزيابي شود و از سوي ديگر هم بستگي به تعهداتي دارد که کشورهاي غربي بايد به آن عمل کنند که در اين باره نيز بارها از سوي مسوولان جمهوري اسلامي اعلام شده است که اگر غربيها در عمل به تعهدات شان خللي داشته باشند، ايران امکان خواهد داشت که تعليق چرخه غني سازي اورانيوم را ملغي کند و مجددا کار خود را از سر بگيرد. علي رغم همه اين افق نمايي ها طبيعي است که با توجه به تعهداتي که ايران درخصوص امضاي NPT و پروتکل الحاقي خواهد داد اگر بعد چنين اتفاقي رخ دهد، شرايط براي ايران از مرحله قبل بسيار دشوارتر و پيچيده تر خواهد بود.
اهرم فشار حقوق بشر چطور؟
مساله حقوق بشر، گزاره هاي ارزشهاي غربي و بخصوص ارزش هاي امريکايي را در محتواي خود دارد، کلمه حقوق بشر مفهومي جهانشمول است ، اما وقتي به محتواي آن بپردازيد، مي بينيد که چيزي نيست جز جمع بندي آنچه ارزش هاي ليبرال دمکراسي ناميده مي شود.
نکته بسيار خطرناک اينجاست که در ماههاي اخير از زبان جريان هاي روشنفکري در غرب و جهان اسلام و بويژه از سوي رهبران امريکا اعلام شد اسلام با حقوق بشر و دمکراسي در تعارض نيست.
در اين جمله يک نکته ظريف نهفته است و آن اين که اسلام به عنوان يک محتوا با معياري به نام حقوق بشر و دمکراسي سنجش مي شود، نه برعکس. در واقع ، آنچه معيار گرفته مي شود دمکراسي و حقوق بشر غربي است و آنچه بايد خودش را با آن معيار منطبق سازد، اسلام يا هر دين و آيين ديگر است.
در واقع ، يک نوع تماميت خواهي و يک جانبه گرايي از سوي غرب درخصوص اعمال ارزشهايش به ديگران وجود دارد؛ اما براي ما به عنوان مسلمان ديدگاه و منظر الهي در قرآن مطلق است و معيار محسوب مي شود و ما بايد خودمان را با اين معيار منطبق کنيم.
در حالي که از ايران و جهان اسلام يا هر تفکر الهي يا غيرالهي خواسته مي شود با آنچه حقوق بشر غربي ناميده مي شود، منطبق گردد. بنابراين ، کليت خطر آن چيزي است که در جهان رويکرد افراطي به حقوق بشر غربي ناميده مي شود.
البته معناي بحث من اين نيست که اسلام با حقوق بشر در تعارض است يا اسلام مخالف حق بشر است. هر دين و مکتب الهي انسان ها را واجد حق و حقوق مي داند. اما گويش و اعلام آن موضع متفاوت است.
متاسفانه امروز اعلاميه جهاني حقوق بشر به عنوان دين دست ساز بشري از سوي پيامبران مدرنيست غربي براي بشر آورده شده است و اگر کسي به معيارهاي جامعه مدني غربي ، دمکراسي و ليبرال دمکراسي غربي ، سکولاريزاسيون و حقوق بشر غربي مومن نشود، کافر به اين دين دست ساز محسوب مي شود و غرب به عنوان ناقض حقوق بشر به او حمله مي کند. کما اين که در موضعگيري اخير آقاي سيلويو برلوسکوني ، نخست وزير ايتاليا بصراحت اعلام شد که کشورهاي قدرتمند غربي حق دارند ارزشهاي دمکراتيک خود را به ديگران صادر کنند.
اما مساله انحصارطلبي و تماميت خواهي غرب درباره ايران نسبت به کشورها و مجامع ديگر برجسته تر است ، چراکه اسلام به دليل قابليت ها و کارآمدي هاي فکري بسيار بالا و توانمندي هاي عظيمي که در توليد فرضيه و نظريه دارد، شرايطي را رقم زده است که به عنوان حريف قدرتمند فرمول هاي ليبرال دمکراسي و گزاره هاي کليدي مدرنيته و اومانيته درآمده است.
مهمترين و جدي ترين چالش و رقيب اومانيته و اومانيسم که حوزه بشرمداري است ، مساله تئوليته و تئوئيسم و خدامحوري است. لذا همه بايد به دين اومانيسم که همان حقوق بشر است ، مومن شوند و اگر مسلمان ها مي خواهند بر دين خود پافشاري کنند، اين اصرار تا جايي امکانپذير است که دينشان با حقوق بشر غربي در تعارض قرار نگيرد؛ يعني يک دختر دانش آموز مسلمان در فرانسه تا جايي در دين خود آزاد است که رفتار و پوشش حقوق بشر مورد نظر غرب را نقض نکند.
بنابراين از آنجا که بعد معنوي اسلام در درون ساختار حکومت و جامعه ايران بسيار عميق است ، براي استحاله جامعه ايران و فضاسازي براي اين منظور که در طول جنگ جهاني چهارم بتوانند بسادگي بر ايران چيره شوند، بهترين راه را در اين ديدند که اين بعد معنوي و عمق راهبردي ايران را که همان گزاره هاي کلي دين اسلام و مفاد شرعي است ، تعديل کنند و از جامعه و حکومت ايران يک جامعه و حکومت سکولار بسازند.
لذا کساني که بيشترين توهين را به انسان روا داشته و آن را به عنوان بت ، به جاي خدا قرار داده اند، ديدگاه هاي خود را به ساير ملتها تحميل کرده و از آن با عنوان فرآيند دمکراتيزاسيون جهاني و به تعبير جورج دبليو بوش تحقق «انقلاب دمکراسي» در خاورميانه نام مي برند.
(به نقل از وبلاگ دکتر حسن عباسی)
روزنامه شرق در شماره ۱۰اسفند ۸۴، یادداشتی با عنوان «مساله یهود، مساله ما نیست» به قلم سردبیرش منتشر ساخت.
محمد قوچانی در این یادداشت با بیان سیر تاریخی ناقصی از وقایع سیاسی غرب، تاریخ صدر اسلام و همچنین تاریخ ایران باستان و وقایع تاریخ معاصر ایران اینگونه نتیجه گرفته است كه «هولوكاست» یك بازی «یهودی ـ مسیحی» است و اصلا ربطی به اسلام و مسلمانان ندارد و به همین دلیل جمهوری اسلامی نباید وارد آن شود.
فاز اول واقعه همان گونه است كه آقای قوچانی فرمودهاند. یعنی هولوكاست چه در صورت صحت و چه در صورت افسانه بودن، یك بازی یهودی ـ مسیحی است، اما این مساله در فاز بعدی به یك بازی صهیونیست ـ مسلمان تبدیل میشود كه در آن اتحاد یهودیان و مسیحیان در یك طرف و مسلمانان در طرف دیگر قرار دارند؛ آنگاه كه به بهانه ظلم تاریخی مسیحیان به قوم یهود، سرزمینی در قلب ممالك اسلامی به یهودیان برای تشكیل حكومت اهدا میشود!
و آنچه كه رئیسجمهور نیز بیان داشت این بود كه اگر در اروپا به یهودیان ظلم شده است، چرا مسلمانان تاوان آن را باید بپردازند؟ البته این سئوال بدون پاسخ مانده است.
آری «مساله یهود، مساله ما نیست»، اما ناخواسته مساله صهیونیسم مساله ما شده است. مسلمانان همانگونه كه برای تعامل مشترك با مسیحیان مشكلی ندارند، 1400 سال سابقه تاریخی هم موید این مطلب است كه برای تعامل با یهودیان نیز در چهارچوب آموزههای اسلام هیچگونه چالش دینی ندارند و تا زمانی كه از ناحیه دیگران مورد هجوم قرار نگیرند، هیچگاه به آنان صدمهای وارد نكردهاند. اما چالش صهیونیسم با جهان اسلام به گونهای دیگر است. این چالش هنگامی كه به جهان اسلام تحمیل شد، هدفی جز حذف نام اسلام نداشت و به همین دلیل هم بود كه مسلمانان و جنبشهای اسلامی در مقابل آن صفآرایی كردند.
شعار «از نیل تا فرات» به عنوان سرزمین موعود در اندیشه صهیونیستها از مفاهیم اساسی به شمار میرود كه نشان از ذات ناپاك و توسعهطلب آنان دارد. جدای از این شعار بعضی وقایع نیز رخ دادهاند كه برای آنان نمیتوان توجیه و تفسیری جز حمله به جهان اسلام و مسلمانان داشت. اشغال فلسطین، تجاوز به لبنان و سوریه، كشتار مردم فلسطین، ترور رهبران جنبشهای اسلامی، تهدید حمله به تاسیسات هستهای ایران و... هر كدام نشاندهنده این هجوم هستند.
آیا هنوز مساله صهیونیسم مساله ما نیست!
آقای قوچانی احتمالا به دلیل مشغله زیاد و مطالعه بسیار، دچار فراموشی تاریخی شدهاند. ایشان در جایی از یاداشتشان اینگونه آوردهاند: «میدانیم كه مساله یهود هرگز مساله اسلام یا ایران نبوده است.» لازم است برای یادآوری ایشان دو نكته را توضیح دهیم.
اول اینكه فتنهآفرینی یهود در صدر اسلام و تقابل سیاسی ـ نظامی پیامبر اكرم با آنان بر هیچكس پوشیده نیست. جنگ خیبر و غائلههای مختلف دیگر، نمونههایی از تقابل با یهودیان در تاریخ اسلام است. حوادثی كه نشان از تقابل یهودیان با مسلمانان در صدر اسلام دارد.
مساله بعدی اینكه قرآن كریم در نص صریح خود و همچنین ائمه معصومین در احادیثشان یهود را سرزنش كرده و آنان را عامل اصلی فتنه نامیدهاند، به راستی اگر یهودیان برای اسلام و مسلمین به عنوان یك مساله مهم قلمداد نمیشدند، آیا این توصیهها ضروری بود؟!
همچنین مشخص نیست كه جناب آقای قوچانی در این نوشته چرا سعی داشتهاند از واژهی ناآشنای «اسرائیل باستان» در این نوشته استفاده كنند. واژهای كه نه اصالت تاریخی دارد و نه حتی واژهای رایج در میان محققان و پژوهشگران است. شاید ایشان هم به مانند بعضی از سران احزاب جدیدالتاسیس به تازگی با سفرای كشورهای اروپایی دیدارهایی داشتهاند و این واژه محصول آن دیدارهاست.
درمورد تاریخ اروپا هم ذكر این نكته ضروری به نظر میرسد كه بر خلاف ادعای آقای قوچانی نه تنها مسیحیت مبدع سكولاریزم نیست، بلكه حتی پروتستانیزم هم به عنوان مادیترین قرائت از مسیحیت ادعای سكولاریزم را ندارد. سكولاریزم در غرب، محصول رنسانس است. پدیدهای كه به طور كلی جدای از مسیحیت با شیفت مفاهیمی چون خدامحوری، حاكمیت الهی و فئودالیسم به مفاهیمی مثل انسانمحوری، حاكمیت مردم و بورژوازی باعث ایجاد این تغییر در جوامع غربی شد و اصلا فرایند سكولاریزاسیون در جوامع غربی ربطی به مسیحیت ندارد.
در پایان، ذكر این نكته ضروری است كه اسلام و ایران هیچ تقابل ذاتی با یهودیان ندارند و این تقابل با صهیونیستها به خاطر تهاجم آنان به مسلمانان و باورهای اسلامی است.
آیا پیشنهاد میدهید، همچون كبك سر خود را در برف فروكنیم؟!
سينماي صهيونيستي يكي ازمخوف ترين و دهشتناك ترين رسانه هاي گروهي و ديداري و شنيداري است كه رژيم صهيونيستي سالهاست ازآن به عنوان ابزاري درجهت ارائه چهره اي پليد و ناهنجار ازمسلمانان و اعراب استفاده كرده و مي كند.
سينما درجهت تحقق اهداف شوم خود پي برد، و دريافت كه مي تواند ازاين ابزار تبليغاتي و رسانه اي براي ترويج انديشه صهيونيسم و تشكيل وطن واحد يهود حداكثر استفاده را ببرد...
درمقاله حاضر عملكرد اين سينما و تاريخچه آن مختصراً مورد بررسي قرارمي گيرد تا ماهيت اين روند براي خوانندگان آشكارشود.
رژيم صهيونيستي از آغاز پيدايش كوشيد تا ازطريق عناصري چون درام، تاريخ، و تراژدي انديشه واهي كشته شدن 6ميليون يهودي در كوره هاي آدم سوزي هيتلر را در ذهن نسل هاي جوان درسراسر اين كره خاكي جا بيندازد و به اصطلاح آن را به مخاطبان تلقين كند.
اين سينما توانست با همين شيوه ضمن ارائه تصويري مظلومانه از قوم يهود، غربي ها را وادارد تا درقبال اشغال فلسطين و اخراج مردم مظلوم آن، مواضعي جانبدارانه اتخاذكرده و صهيونيست ها را مورد حمايت قراردهند.
يك سرباز حتي اگر بهترين سلاح را دراختيار داشته باشد بدون نقشه و دوربين نمي تواند راه پيداكند و مواضع دشمن را از بين ببرد.
سينما هم همين نقش را براي صهيونيسم و رژيم صهيونيستي بازي كرد و باعث شد تا اين حركت ناپاك راه خود را به سوي عقل و انديشه ملل جهان، بويژه كشورهاي عربي و اسلامي هموار كند.
اولين جلوه هاي سيطره صهيونيسم بر سينماي جهان در هاليوود تجسم يافت.
هاليوود از ادغام هفت شركت بزرگ سينمايي يعني متروگولدوين ماير، فوكس، پارامونت، كلمبيا، يونيورسال، وارنر، ويونايتدآرتيست، به وجود آمد.
جالب اينجاست كه مؤسسان اين شركت ها همگي يهودي هستند.
مثلا شركت متروگولدوين ماير توسط لوئيس مايروسام گولدوين تأسيس شد.
ويليام فوكس، شركت فوكس قرن بيستم را بنا نهاد، و آدولف زوكور، هري كوهين، كارول لايملي و ژاك وارنر به ترتيب شركت هاي پارامونت، كلمبيا، يونيورسال و وارنر را پايه گذاري كردند.
از اين پس بود كه صهيونيسم كوشيد تا تمام توان خود را به منظور سيطره بر هنر هفتم جهان در هاليوود متمركز كند، اين وضع تا آنجا پيش رفت كه اين اختاپوس هفت دست به يكي از دژهاي هنري و فرهنگي صهيونيسم بدل شد وتوانست در مدت زماني نه چندان طولاني جامعه آمريكا و ساير جوامع ديگر از جمله جوامع عربي و اسلامي را محور خود سازد.
جرج سادول در كتاب خود با نام- تاريخ سينما- در اين باره مي گويد: «ديگر در برابر هنر چيزي جز راهزن ها، خرده تاجرهاي كم اهميت، پوست فروش ها و ماهي فروش ها باقي نمانده كه اكثر آنها را مهاجران نورسيده مانند ويليام فوكس، كارل لايملي، لويس ماير، ساموئل گولدويچ، برادران وارنر و آدولف زوكور تشكيل مي دهند.
» صهيونيست در همان آغازين روزهاي پيدايش صنعت سينما، به مظلوم نمايي پرداختند وبراي به اصطلاح ظلم وستمي كه برقوم يهود در اين كره خاكي رفته است، اشك تمساح ريختند، كه حاصل آن ساخت چندين فيلم درباره كشتار يهوديان بود.
وضع به همين منوال ادامه داشت تا اينكه در سال 1948 رويدادي مخوف دنيا را تكان داد.
اين رويداد تشكيل دولت اسرائيل بود، از اين زمان به بعد سينماي صهيونيستي در راستاي اهداف توسعه طلبانه اسرائيل و اربابش آمريكا نهادينه شد وگروه هاي يهودي به ويژه در ايالات متحده آمريكا، تمام كوشش خود را در جهت حفظ و بقاي اين كيان نامشروع مصروف كردند.
لذامي بينيم كه از سال 1948 رابطه اي مستحكم وعميق ميان هاليوود و اسرائيل پديد آمد كه حتي پس از پايان دوران استوديوها نيز ادامه يافت و با بلعيده شدن شركت هاي كوچك تر فيلم سازي توسط اين غول هنري، اين رابطه ابعاد تازه اي به خود گرفت.
اما اگر كسي گمان كند سينماي صهيونيستي تنها به اسرائيل محدود شده و هدفش فقط و فقط حفظ اين رژيم است سخت در اشتباه است، چه اينكه حكماي صهيون اين صنعت را نه فقط براي حفظ موجوديت اسرائيل بلكه براي توجيه وحشي گري ها و دد منشي هاي اشغالگران صهيونيست برضد ملل مسلمان و عرب و بويژه ملت مظلوم فلسطين و توجيه اشغال اين سرزمين مقدس وهمچنين سرپوش گذاشتن بر ساير جنايات قوم يهود در طول تاريخ مي خواهند.
براي صهونيست ها، سينما ابزاري است در جهت حمله به اسلام و اعراب.
ابزاري براي تحقق اهداف و منويات شوم سردمداران يهود، تا به وسيله آن اسرائيل را به عنوان واحد دموكراسي وآزادي در وسط كوير خشك اعراب و مسلمانان تروريست معرفي كنند!!! ازاين روست كه ما در اسرائيل سينمايي را مي بينيم مشحون از دگماتيسم، كاپيتاليسم و امپرياليسم و در عوض تهي از مضامين و ارزش هاي انساني كه ابري سياه از مليتاريسم، و تجاوزگري آن را پوشانده است.
جالب اينجاست كه صهيونيست ها كه فلسطين را غصب كرده و نام اسرائيل را بر آن گذاشته اند درباره اين سرزمين و طبيعت زيباي آن كتاب ها نوشته اند.
دريكي ازاين كتاب ها كه ازسوي مركزفيلم اسرائيل منتشرشده چنين مي خوانيم: «هرروز كه مي گذرد تعداد فيلم هاي خارجي بيشتري دراسرائيل فيلمبرداري مي شود، چون اسرائيل مزايا و ويژگي هاي زيادي دارد، اسرائيل كشوري است كوچك كه مي شود عرض آن را در90 دقيقه وطول آن را در7 يا 8 ساعت با ماشين پيمود، هرجا كه مي روي پراست ازكوه، جنگل و دشت ورودخانه هاي پرآب و روستاها و دهكده هايي كه خانه هاي آن با معماري هاي زيباي سنتي تزئين شده است.
همچنين اسرائيل آب وهواي بسيار خوب ومعتدلي دارد كه بيشترشبيه آب وهواي كاليفرنيا است، ازسوي ديگراين سرزمين خاستگاه چندين فرهنگ و تمدن بزرگ دنيا است وهركارگردان با هرسليقه مي تواند به راحتي هرچه را كه بخواهد دراسرائيل يافته و فيلم بسازد.
» نكته ديگر آن است كه دراسرائيل هزينه ساخت يك فيلم 25 تا 30درصدكمتر ازاروپاي غربي است و دولت (اسرائيل) هم تسهيلات ويژه اي دراختيار سينماگران و كارگردانان قرارمي دهد به همين دليل اكثر كارگردانان براي توليد فيلم به اسرائيل مي آيند.
توجه كنيد كه اسرائيلي ها از فلسطين سخن مي گويند، آنها منابع اين سرزمين مقدس را غارت مي كنند و آن را به پاي غربي ها مي ريزند تا با ساخت فيلم هاي مبتذل و به دورازواقعيت ذهن نسل هاي جوان كشورهاي عربي واسلامي را منحرف كنند، آن هم درحاليكه آن طرف تر درغزه وكرانه باختري مردم بي دفاع فلسطين به فجيع ترين وضعي كشته مي شوند، اما هيچ دوربين غربي حاضر به ثبت حتي يك صحنه ازآن هم نيست.
۱-در يكى از اناجيل مورد قبول مسيحيان پروتستان ضمن وصاياى مسيح، عليهالسلام، به شمعون پطرس اين طور مىگويد: «اى شمعون خداى به من فرمود: ترا وصيت مىكنم به سيد انبيا كه بزرگ فرزندان آدم و پيغمبر امى عربى است و بيايد ساعتى كه فرج قوى گردد و نبوت بسيار شود و مانند سيل جهان را پر كند.»
۲-در «مزامير» داود چنين مىخوانيم: «... زيرا كه شريران منقطع خواهند شد، اما متوكلان به خداوند وارث زمين خواهند شد. هان! بعد از اندك زمانى شرير نخواهد بود. در مكانش تامل خواهى كرد و نخواهد بود. اما حكيمان (صالحان) وارث زمين خواهند شد... و ميراث آنها خواهد بود تا ابد الاباد... زيرا «متبركان خداوند» وارث زمين خواهند شد اما ملعونان وى منقطع خواهند شد
۳-«تورات» آمده است: «و نهالى از تنه يسى بيرون آمده، شاخهاى از ريشههايش خواهد شكفت و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت... مسكينان را به عدالت داورى خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين براستى حكم خواهد كرد... گرگ با بره سكونتخواهد كرد و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير پروارى با هم، و طفل كوچك آنها را خواهد راند. و در تمامى كوه مقدس من، ضرر و فسادى نخواهند كرد زيرا كه جهان از معرفتخداوند پر خواهد شد... . به منظور گرد آوردن طوايف بشر بر يك دين حق، سلاطين دول مختلفه را نابود كنم. آن وقتبرگردانيم به قومها لب پاكيزه براى خواندن همه به نام خداى و عبادت كردن ايشان به يك روش.
بن گوریون اولین نخست وزیر رژیم اشغالگر قدس می گوید:"دولت اسرائیل دارای ملتی نابغه و برگزیده است و به همین خاطر هم باید آقا و سرور تمامی ملت های جهان باشد."
یهودیان صهیونیست در واقع این گونه می اندیشند و از این باور است که به سایر ملت ها به دید تحقیر می نگرند. خداوند بلند مرتبه در قرآن کریم در مورد آن ها می فرماید:"ذلک بأنهم قالوا لیس علینا فی الأمیین سبیل" معادل این اصطلاح "الأمییون" در زبان عبری "جوییم" به معنای "دیگران، اغیار و افراد غریب" یعنی کسانی که هیچ ارزشی ندارند و نه خون و نه مقدسات و نه ناموس آن ها از هیچ ارزش و اعتباری برخوردار نیست.
این چنین اندیشه نسل کشی و سرکوب در اذهان آن ها ریشه دوانیده و تمامی مفاهیم انسانی و رحم و مروت را از آن ها دور ساخته است و به جای آن لذت قتل و کشتار دیگران (فلسطینیان" به خوی و خلق اصلی نظامیان صهیونیست مبدل شده است. خود نظامیان صهیونیست در شهادت های آشکار از زبان خود بر این مدعا صحه می گذارند و می گویند:
ـ نباید به فلسطینیان رحم کرد. در یکی از خیابان های اردوگاه جبالیا یک فلسطینی را دیدم و با دوربین نصب شده بر سلاح به دقت سر او را نشانه گرفتم و به سویش تیراندازی کردم. دیدم که روی زمین می غلطد. این بهترین احساسی است که در جهان به من دست می دهد و درست مانند احساسی است که پس از پیروزی در مسابقات فوتبال به انسان دست می دهد.
ـ پس از آن یک فلسطینی دیگر را دیدم و به سویش تیراندازی کردم. با وجودی که سالخورده بود اما در داخل اتاق داشت پرواز می کرد. اگر با احساس بدی از خواب بیدار شدی، فلسطینی خواهی کشت و اگر جوانی 14 ساله بود حتما باید او را بکشی
ـ علاوه بر آن می توانی زنان را هم بکشی تا دیگر بچه به دنیا نیاورند و باید دختر بچه کوچک را هم بکشی زیرا وی بزرگ شده و ازدواج خواهد کرد و حداقل ده بچه به دنیا می آورد.
این گفته های نژادپرستانه یک نظامی صهیونیست است که در مصاحبه با روزنامه معاریو عنوان کرد و این گونه از احساس مستی که پس از قتل فلسطینیان به او دست می دهد، سخن گفت. وی در ادامه سخنانش می گوید:"پس از پایان عملیات قتل فلسطینیان به پایگاه نظامی خویش باز می گشتیم و سربازانی که امروز بیش تر از دیگران فلسطینی کشته بودند، به خود می بالیدند. هرگز نسبت به این کارها پشیمان نیستم و بی صبرانه منتظر خروج از پایگاه برای کشتن فلسطینیان هستم... ای خدا کی از این پایگاه بار دیگر برای قتل آن ها بیرون می رویم."
ـ یک نظامی به نام شای عضو یگان تروریست "گفعاتی" هم می گوید:"برای تعقیب و قتل فلسطینیان بیرون رفتیم. دیدم که یک فرد مسلح می دود. به سویش تیراندازی کردم. با شلیک اولین گلوله او را به قتل رساندم و فریاد زدم و به دوستم آفی گفتم که او را کشتم... او را کشته بودم، اما احساس کردم که این کافی نیست، بنابراین تصمیم گرفتم که بیش تر بکشم. بار دیگر گلوله شلیک کردم اما به هدف اصابت نکرد. گلوله ای دیگر شلیک کردم که به او اصابت کرد و بر زمین افتاد. به او نزدیک شدیم، دیدیم که بدنش کاملا سرد شده است. افسر مسؤول به من دستور داد تا مطمئن شوم که او کشته شده است، بار دیگر به سویش تیراندازی کردم و اطمینان حاصل کردم که او به قتل رسیده است."
ـ دودو یک نظامی صهیونیست دیگر است که به قتل یک جوان فلسطینی افتخار می کند. وی ضمن اعلام این نکته که از قتل فلسطینیان لذت می برد، می گوید:"در انتظار رسیدن فلسطینیان به نوار غزه بودیم، وقتی چند جوان را مشاهده کردیم به سوی آن ها تیراندازی کردیم. آنها فرار کرده و مخفی شدند. به این چند جوان نزدیک شدیم. یکی از آن ها که چاقویی به همراه داشت، از مخفی گاه بیرون آمد. به سویش تیراندازی کردم و او را کشتم. او یک عرب نجس بود. همه نظامیان خواهان اجرای چنین عملیات هایی هستند تا آن ها هم چون من احساس لذت کنند. همیشه یک دوربین عکس برداری با خود می بردیم تا در کنار اجساد فلسطینیان عکس یادگاری بگیریم. این عکس های یادرگاری احساس آرامش خاصی به تو می دهد و باعث می شود که به خود ببالی.!!"
همچنین در کتاب تحریف شده آن ها آمده است:"برخیز و (دیگران را) زیر بگیر، ای دختر صهیون. من شاخ های تو را آهنی و نعل هایت را مسی می سازم تا ملت های زیادی را از بین ببری." سفر میخا 4/12
این همان آموزهای دینی یهودیان است که چگونگی تعامل با دیگران را به آن ها آموزد. آیا حقیقت عقاید و اندیشه های آن ها که حامل شر و بدی نسبت به هر غیر یهودی است، برای ما آشکار نشده است. گذشته هم بر بعد عقیدتی به عنوان عامل اساسی نبرد میان یهودیان و مسلمانان تاکید می کند. آیا روشنفکران و صاحبان قدرت و بزرگان ما به این نکته پی می برند؟
اگر چه واژه ي صهيونيسم برگرفته از نام کوهي است که در قدس شريف قرار دارد ودر گذشته نه چندان
دور تلاش هايي صورت گرفت تا نام صهيون نخست به بيت المقدس و سپس به سر تا سرفلسطين اطلاق گردد و بعدآ نيز به يک جنبش سياسي که هدف آن تحقق انديشه سياسي بر پايي دولت مستقلي براي يهوديان تبديل شد و به گفته ي تئودور هرتسل در اولين کنگره يهود که در سال 1897 ميلادي برگزار شده بود "صهيونيسم را در واقع حرکت ملت يهود براي رسيدن به فلسطين دانسته بود . و قبل از او نيز "ناتان پيرنيوم " اين واژه را بکار برده بود .اما برخي بر اين باورند که نوع حرکت وتلاش اين گروه ،با آن دسته از يهودياني که در طول تاريخ به قتل و جنايت و زير پا گذاشتن فرامين حضرت موسي (ع)پرداخته و همواره در مورد سرزنش انبياء زمان خود موضع گرفته واقدامات غيرانساني انجام مي داده اند، يکسان بوده است و لذا شايد تا قبل از سا ل 1890 که "پيرنيوم" و پس از آن "هرتزل" وازه ي صهيونيسم را بکار بردند ،نمي توانستيم وازه ي مناسبي براي آن بيابيم ، چرا که معتقديم بين يهوديان موحد و خداپرست و طايفه قاتل و غاصب و جنايتکار اين قوم تفاوتها يي اساسي وجود دارد .
اما امروزه واژه ي صهيونيسم کار همه آناني که قصد تفکيک ،يهوديان خداپرست ازبخش ملعون اين قوم را دارند را آسان تر کرده است ،بديهي است با خواندن اين نوشتار هر جا به مواردي از کتاب انجيل بر مي خوريم که يهوديان مورد نکوهش و سرزنش انبياء قرار گرفته اند ،ما هم ترجيح مي دهيم در خصوص ايشان "وازه ي صهيونيسم "را بکار ببريم .
به هر تقديرعلاوه بر تمامي انبياء بني اسرائيل که همواره مورد آزار واذيت صهيونيست ها قرار گرفته ودر برخي موارد بي رحمانه به شهادت رسيده اند، حضرت عيسي (ع) نيز بسيار مورد آزار و اذيت صهيونيست ها قرار گرفتند که در نهايت درقالب توطئه اي اقدام به قتل آن پيامبر بزرگوار الهي نمودند ، ما در اين نوشتاردر صدد بيان گوشه هائي از آياتي از اناجيل هستيم که به بيان نقش صهيونيست ها و اقدام آنان براي کشتن پيامبران مي پردازد.
که با توجه به اين آيات به گوشه ای از عقايد حضرت عيسي (ع) در مورد اين طايفه نيز واقف مي شويم ، به عنوان نمونه حضرت عيسي (ع) خطاب به اورشليم چنين مي فرمايد :"اي اورشليم اي شهري که پيامبران را کشتي و رسولان خدا را سنگسار کردي و.....
اين را نيز به شما بگويم که ديگر مرا نخواهيد ديد تا وقتي که آماده باشيد کسي را که خدا براي شما مي فرستد بپذيريد "(1)
و در جاي ديگر خطاب به بزرگان صهيونيسم چنين مي فرمايد :"واي به حالتان اي علماي ديني و فريسيان رياکار !براي شما پيامبران که اجدادتان کشتند،با دست خود بناي يادبود مي سازيد و قبر مقدسين را که به دست آنان کشته شدند ،تزيين مي کنيد و مي گوييد :اگر ما بجاي اجدادمان بوديم ،پيامبران را نمي کشتيم ،اما با اين گفته به زبان خود اعلام مي داريد که فرزندان قاتلان انبياء هستيد شما قدم به قدم از آنان پيروي مي کنيد (2)وبدين سان حضرت عيسي (ع) نيز جريان کشتن انبياءتوسط صهيونيست ها را يک جريان تاريخي مي داند که نسل به نسل ،از پدران به فرزندان منتقل شده است و مجازات اين اعمال جنايتکارانه را نيز آتش جهنم مي داند و حتي در جايي از سخنان خود خطاب به صهيونيست ها آنان را عامل قتل و آواره گي و ضرب و شتم ِ نه تنها انبياء الهي که مردان حکيم الهي مي داند و مي فرمايد :"من ،انبياء و مردان حکيم و روحاني را بسوي شما مي فرستم و شما بعضي را به دار خواهيد کشيد و بعضي را در عبادتگاههاي خود زير ضربه هاي شلاق گرفته ،شهر به شهر آواره خواهيد کرد ".(3)
البته اين گفته ،بسيار شبيه آيه اي در قران است که مي فرمايد "کساني که پيامبران و مردان حکيم الهي را به ناحق مي کشتند به عذاب جهنم بشارت بدهيد "(4)
آنقدر بحث در اين زمينه زيباست که خود آيات انجيل کفايت مي کند ،ولازم به توضيحي در اين خصوص نيست ،حضرت عيسي (ع) به غير از کشتن انبياء و مردان بزرگ روحاني ،از جنايات ديگر صهيونيست ها که در قالب تهمت زدن و آزار رساندن به انبياء مي باشد نيز پرده بر مي دارد و خطاب به حواريون مي فرمايد :"هر گاه بخاطر من شما را ناسزا گفته ،آزار رسانند و به شما تهمت زنند ،شاد باشيد و.....بدانيد که با پيامبران گذشته نيز چنين کردند "(5)
از جمله اهانت هايي که به پيامبران شده است تهمت ديوانگي است که در انجيل نيز به آن اشاره شده است ،حضرت عيسي (ع) خطاب به قوم صهيونيست مي فرمايد :"درباره يحيي که لب به شراب نمي زد و اغلب روزه دار بود مي گوييد :ديوانه است ".(6)
اقدام به قتل حضرت عيسي (ع) که به کرات اتفاق افتاد نيز از جمله اموري است که که در انجيل به آن نيز پرداخته و قساوت قلب صهيونيست ها را در قالب کلماتي چنين بيان مي کند :"فريسي ها گرد آمدند و توطئه چيدند تا عيسي را بگيرند و بکشند ،اما عيسي از نقشه آنان با خبر بود "(7)
البته بخشي از جناياتي که صهيونيست ها در حق حواريون و حضرت عيسي روا مي داشتند ،از آنجا نشات مي گرفت که اصولآ آنان نمي خواستند باور کنند که پيش بيني های انبياء گذشته که مسيح (ع) خواهد آمدبا تولد حضرت عيسي (ع) تحقق يافته است? و لذا هنوز هم بر اين باورند که عيسي بن مريم (ع) همان مسيح موعود نيست و بنابراين ريختن خون او مباح بوده است، آنان حتي چنين برخوردي را با پيامبر اسلام داشتند و گويا خط اهانت به پيامبران و آزار آنان و در نهايت به شهادت رساندن آنان ،به نوعي پس از ايشان نيز بايستي در قالب کتاب هاي آيات شيطاني و کاريکاتورها که پيامبر بزرگوار اسلام را مورد حمله قرار مي دادند و يا فيلم "آخرين وسوسه هاي مسيح "همه آبشخور يک جريان منفورفکری تاريخي هستند.
صهيونيست ها ي جنايتکار ،اگر در زمان حضور حضرت مسيح (ع) او را ناجوانمردانه شيطان مي ناميدند ،چگونه بايد انتظار داشت که در غياب او به اسم آزادي بيان به پيامبران بزرگوار خداوند اهانت نکنند ؟
شايد بهترين جمله اي که مي توان در خصوص اين قوم ستمگر عنوان نمود ،هماني باشد که حضرت عيسي(ع) از قول اشعياي نبي (ع) مي فرمايد :"ايشان مي شنوند ولي نمي فهمند ،نگاه مي کنند ولي نمي بينند ،زيرا فکر ايشان از کار افتاده ،گوشهايشان سنگين شده و چشمهايشان بسته شده است (8) و چقدر زيبا اين جملات با آيه شريفه ي قران تطبيق و همخواني دارد که "اينان کرند، کورند و نادانند و بسوي خدا باز نمي گردند."
البته در ديگر اناجيل (لوقا ، يوحنا ، مرقس ) پيروان حضرت مسيح (ع) مورد تهمت ها و آزار ها و در نهايت شهادت که از جانب صهيونيست ها درحق مسيحيان مومن و شخص حضرت مسيح (ع) به کرات بيان شده است که بدليل شباهت هاي فراوان از ذکر آنان صرف نظر گرديد وفقط "انجيل متي " مورد بررسي قرار گرفت.
در پايان ذکر يک نکته ضروري و مهم است و آن اينکه در تورات نيز از جنايات صهيونيست ها در حق قوم مومن بني اسرائيل و پيامبران عظيم الشان الهي به وفورمواردی ذکرشده واشاراتي به ميان آمده است و در يک کلمه مي توان گفت که صهيونيسم ،دشمن تمامي مومنين ،اعم از مسيحي و يهودي و مسلمان بوده و اهانت به يک پيامبر هم در حکم اهانت به تمامي انبياء محسوب مي شود و طراحان و سازندگان برنامه هايي که به اهانت به ساحت مقدس پيامبر اسلام منجر شد ،همه از يک جريان پليد و جنايتکار در تاريخ به نام صهيونيسم ريشه مي گيرد و لذا مسلملنان اقدام زشت روزنامه هاي غربي را به حساب مسيحيان اروپا نمي گذارند ، وصهيونيسم را در توطئه ديگر خود که جبهه بندی ميان مسلمانان ومسيحيان ودر نهايت راه اندازی جنگ صليبي ديگری است نا کام خواهند گذاشت ،چرا که همه با هم به يک خدا وبه يک مبداء ومعاد ايمان داشته وهمگي منتظر ظهور حضرت مسيح (ع)بوده ومسلمانان قرار گرفتن آن پيامبر بزرگ الهي را در کنار حضرت مهدي (عج) نشان از وحدت و همدلي پيروان آئين های الهي در مقابل جبهه متحد کفر و استکبار دارد .واگر در آينده بنا باشد جنگي ناخواسته در جهان روی دهد ، اين بار نه جنگ ميان مسيحيان ومسلمانان که جنگ ميان مومنين به خداوند ومستضعفين جهان از يک سو واستکبار جهاني به سرکردگي غرب سکولاراز سوی ديگر خواهد بود.